روایت قهرمانان گمنام شیراز در روزهای سخت

اگر بخواهیم یك شهر را با ساختمان‌ها، خیابان‌ها و میدان‌هایش بشناسیم، شاید شیراز را با باغ‌ها و عطر بهارنارنجش به یاد بیاوریم.
اما شهرها فقط آن چیزی نیستند كه در نقشه دیده می‌شوند.
گاهی برای شناختن یك شهر باید به آدم‌هایش نگاه كرد؛ به كسانی كه وقتی روزهای معمولی تمام می‌شود و شهر وارد روزهای سخت می‌شود، تازه معنای حضورشان آشكار می‌شود.

1405/07/12
|
12:12

به گزارش روابط عمومی رادیو سلامت، شیراز در روزهای دفاع مقدس سوم، چهره دیگری از خودش نشان داد؛ چهره‌ای كه در آن، ماما، تكنسین اورژانس، امدادگر و شهروند عادی، هركدام به اندازه توان خود سهمی از مسئولیت شهر را بر دوش گرفتند.
و در میان این آدم‌ها، نام چند نفر برای همیشه ماندگار شد؛
سجاد چرخنده، هوشنگ ترك‌علیا و شیما غالبی.
سه انسان از سه زندگی متفاوت؛ اما با یك نقطه مشترك: «دیگران برایشان مهم بود.»

* قهرمان، همیشه لباس نظامی ندارد
تصویر قهرمان برای بسیاری از ما، تصویری آشناست؛ كسی در میدان نبرد، با لباس نظامی و سلاح.
اما جنگ فقط در سنگرها اتفاق نمی‌افتد.
گاهی یك پایگاه اورژانس، خط مقدم است.
گاهی آمبولانس، وسیله رفتن به میدان خطر می‌شود.
گاهی بیمارستان، سنگر است.
و گاهی یك سرویس كاركنان، در مسیر رساندن یك ماما به محل خدمت، به صحنه‌ای تبدیل می‌شود كه سرنوشت یك انسان را تغییر می‌دهد.
سجاد چرخنده و هوشنگ ترك‌علیا، دو تكنسین اورژانس بودند.
شیما غالبی ماما بود.
آن‌ها برای جنگیدن نرفته بودند.
برای نجات دادن رفته بودند.
اما در روزهای سخت، همین نجات دادن، خودش تبدیل به نوعی قهرمانی شد.

*سجاد؛ مردی كه هر روز راهی طولانی را برای شهر می‌آمد
سجاد چرخنده می‌توانست مسیر دیگری برای زندگی انتخاب كند.
تحصیلاتش در رشته كامپیوتر بود و خانواده‌اش نیز از نظر اقتصادی شرایط مناسبی داشتند؛ اما او پشت یك میز ماندن را انتخاب نكرد، بلكه فوریت‌های پزشكی را انتخاب كرد.
پنج سال از عمرش را در اورژانس گذراند؛ دو سال در بندرعباس و سه سال در شیراز.
خانه‌اش در جهرم بود و محل خدمتش در شیراز؛ به همین خاطر هر روز مسیر طولانی میان این دو شهر را طی می‌كرد تا خودش را به پایگاه برساند؛ حدود 175 كیلومتر رفت و همین مقدار برگشت.
برای سجاد، این فقط یك مسیر جاده‌ای نبود.
هر روز كه راه می‌افتاد، می‌دانست ممكن است آن سوی مسیر، انسانی منتظر رسیدن آمبولانس باشد.
پدرش از او خواسته بود در كنار خانواده بماند؛ اما سجاد گفته بود: «می‌خواهم مفید باشم.»
شاید همین یك جمله، خلاصه زندگی او باشد.

* هوشنگ؛ از كوچ عشایری تا قلب شیراز
قصه هوشنگ ترك‌علیا از جای دیگری آغاز شد. از میان ایل. از مدرسه سیار عشایری. از خانواده‌ای كه زندگی را در سختی‌های كوچ و طبیعت آموخته بود.
او اما قدم‌به‌قدم جلو آمد؛ تحصیل كرد، وارد دانشگاه شد و فوریت‌های پزشكی خواند. از زندگی عشایری به دنیای امدادگری رسید و سرانجام در شیراز، در كنار مردم این شهر ایستاد.
هوشنگ تازه نامزد كرده بود اما زندگی مشتركش هنوز آغاز نشده بود.
نامزدش در روزهای سخت از او خواسته بود چند روزی به روستا برگردد؛ اما پاسخ هوشنگ نشان می‌داد كه او معنای عمیقی از مسئولیت را باور كرده است: «می‌خواهم تا آخرین لحظه برای كشورم پای كار باشم و هموطنانم را نجات دهم.»
قرار بود داماد شود؛ اما آن شب، لباس دیگری بر تن داشت.
لباس سفید اورژانس.

* شیما؛ مادری كه حتی در مسیر خدمت، لبخندش را با خود برد
و بعد، شیما غالبی.
كارشناس ماما و مادر دو فرزند.
بانویی كه همكارانش او را با یك ویژگی بیشتر از هر چیز دیگری به یاد می‌آورند: لبخند.
در بیمارستان شوشتری شیراز، سال‌ها كنار مادران و نوزادان ایستاد.
كار او فقط انجام یك وظیفه پزشكی نبود. او در سختی‌ترین لحظه زندگی یك زن، كنار او می‌ایستاد؛ به مادری كه اضطراب داشت آرامش می‌داد و به مادری كه تازه فرزندش را به دنیا آورده بود، كمك می‌كرد نوزادش را در آغوش بگیرد.
همكارش گفته بود شیما را بدون لبخند به یاد نمی‌آورند. حتی در شیفت‌های سخت. حتی وقتی خسته بود. حتی وقتی فشار كار زیاد بود. او باز هم لبخند می‌زد.
و شاید به همین دلیل بود كه همكارانش او را «غالبی مهربان» صدا می‌كردند.

* یك شهر، با آدم‌هایش قهرمان می‌شود
شیراز فقط شهری نیست كه در آن این سه نفر كار می‌كردند.
شیراز شهری بود كه آن‌ها بخشی از زندگی‌شان را به آن سپرده بودند. سجاد، راه جهرم تا شیراز را هر روز طی كرد. هوشنگ، از دل زندگی عشایری به این شهر آمد. شیما، آبادان را ترك كرد و سال‌های زندگی حرفه‌ای خود را در شیراز گذراند.
هر سه می‌توانستند فقط به زندگی شخصی خود فكر كنند؛ اما شغلشان را به مسئولیت تبدیل كردند.
و اینجاست كه مفهوم «شهروند» از یك واژه ساده فراتر می‌رود.
شهروند یعنی كسی كه نسبت به دیگری بی‌تفاوت نیست. كسی كه وقتی صدای كمك می‌آید، فقط به این فكر نمی‌كند كه خودش سالم بماند. كسی كه بخشی از توانایی‌اش را برای دیگران خرج می‌كند.

* شب‌هایی كه شهر، خودش را نشان داد
شامگاه چهاردهم اسفند، پایگاه اورژانس 115 زیباشهر هدف حمله موشكی دشمن آمریكایی صهیونیستی قرار گرفت.
در همان جایی كه قرار بود پناهگاه بیماران و محل اعزام ناجیان باشد، دو تكنسین اورژانس، سجاد چرخنده و هوشنگ ترك‌علیا، به شهادت رسیدند.
یك هفته بعد، در بیست‌وپنجم اسفند، شیما غالبی در مسیر رفتن به محل خدمت، در حالی كه برای شروع شیفت بیمارستان راهی بود، در حمله آمریكایی صهیونیستی به سرویس كاركنان بیمارستان، جان خود را از دست داد.
سه نفر.
سه مسیر متفاوت.
سه خانواده.
سه زندگی كه هركدام می‌توانست سال‌ها ادامه پیدا كند؛ اما آنچه باقی ماند، فقط نام آن‌ها نیست. رفتاری است كه از خودشان به جا گذاشتند.

* قهرمان‌پروری یعنی چه؟
شاید قهرمان‌پروری یك شهر به این معنا نباشد كه شهری آدم‌هایی را به دنیا بیاورد كه از ابتدا قرار است قهرمان باشند. شاید قهرمان‌پروری یعنی فرهنگی كه به انسان یاد می‌دهد:
اگر پزشك شدی، بیمار را فقط یك پرونده نبین.
اگر پرستار شدی، درد آدم‌ها را فراموش نكن.
اگر امدادگر شدی، در سختی‌ترین لحظه كنار مردم بمان.
اگر شهروند شدی، نسبت به شهر و آدم‌هایش بی‌تفاوت نباش.
سجاد، هوشنگ و شیما از همین فرهنگ آمده بودند. قهرمان‌هایشان نكرده بودیم. آن‌ها در زندگی روزمره خودشان، انتخاب‌هایی كرده بودند كه در یك شب سخت، معنای قهرمانی پیدا كرد.

* قهرمان‌های شهر، همیشه شناخته‌شده نیستند
شاید در روزهای عادی، كسی نام تكنسین اورژانس را نپرسد. وقتی آمبولانس می‌رسد، همه نگاه‌ها به بیمار است. وقتی نوزادی به دنیا می‌آید، همه چشم‌ها به مادر و كودك است.
كمتر كسی به آدمی نگاه می‌كند كه چند ساعت است كنار تخت ایستاده. كمتر كسی می‌پرسد راننده آمبولانس چند كیلومتر آمده است. كمتر كسی می‌داند تكنسین اورژانس، چند بار میان مرگ و زندگی ایستاده است.
اما روزهای سخت، آدم‌ها را از پشت عنوان‌های شغلی بیرون می‌آورد. آن وقت می‌بینیم پشت لباس سفید، یك انسان ایستاده است. انسانی با خانواده، آرزو، فرزند، همسر و آینده‌ای كه برای خودش تصور كرده بود.

* شیراز؛ شهری كه باید قهرمان‌هایش را به یاد بیاورد
امروز اگر از شیراز درباره قهرمان‌هایش بپرسیم، شاید نام‌های زیادی شنیده شود؛ اما بخشی از قهرمانان این شهر، كسانی هستند كه هیچ‌وقت دنبال قهرمان شدن نبودند.
آن‌ها فقط كار خودشان را درست انجام دادند. درست در زمانی كه انجام دادن همین كار، سختی‌ترین انتخاب بود.
شهر با ساختمان‌هایش بزرگ نمی‌شود؛ با آدم‌هایی بزرگ می‌شود كه برای یكدیگر زندگی می‌كنند. شاید به همین دلیل است كه می‌توان گفت:
شیراز فقط شهر شعر و باغ و بهارنارنج نیست؛ شیراز، شهر آدم‌هایی است كه در روزهای سخت، كنار مردم می‌ایستند.
و اگر قهرمان‌پروری را بتوان در یك جمله تعریف كرد، شاید همین باشد:
شهری كه شهروندانش یاد گرفته‌اند در لحظه نیاز، دیگری را تنها نگذارند.

آن شب‌ها گذشت؛ اما هنوز در خیابان‌های شیراز، آژیر آمبولانس‌ها شنیده می‌شود. هنوز ماماها كنار مادران ایستاده‌اند. هنوز امدادگران برای نجات جان مردم راهی می‌شوند.
و هنوز، هر بار كه یك لباس سفید برای خدمت از خانه بیرون می‌آید، می‌توان به یاد آورد كه این شهر، قهرمانانش را از میان همین مردم ساخته است.
شیراز، شهر قهرمان‌پرور است؛ چون هنوز آدم‌هایی دارد كه دیگری برایشان مهم است.

دسترسی سریع